تبليغاتX
بزرگترین وبلاگ گروهی بچه های اصفهان

بزرگترین وبلاگ گروهی بچه های اصفهان

بچه های باحال صفهان

گفتگو با خدا


INTERVIEW WITH GOD
گفتـــــــــگو بــــــا خـــــــدا


I dreamed I had an interview with god
خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم

God asked
خدا گفت

So you would like to interview me
پس مي خواهي با من گفتگو کني؟

I said If you
have the time
گفتم اگر وقت داشته باشيد

God smiled
خدا لبخند زد!

My time is eternity
وقت من ابدي است

What questions do you have in mind for me
چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي ؟

What surprises you most about human kind
چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند ؟

God answered

خدا پاسخ داد :

That they get bored with child hood
اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند

They rush to grow up and then
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد

long to be children again
حسرت دوران کودکي را مي خورند

That they lose their health to make money
اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند

and then
و بعد

lose their money to restore their health
پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند

That by thinking anxiously about the future
اينکه با نگراني نسبت به آينده

They forget the present
زمان حال را فراموش مي کنند

such that they live in nether the
present
آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند

And not the future
نه در آينده

That they live as if they will never die
اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد

and die as if they had never lived
و آنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند

God's hand took mine and
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت

we were silent for a while
و مدتي هر دو ساکت مانديم

And then I asked

بعد پرسيدم

As the creator of people
به عنوان خالق انسانها

What are some of life lessons you want them to learn
مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟

God replied with a smile
خداوند با لبخند پاسخ داد :

To learn they can not make any one love them
ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد

but they can do is let themselves be loved

اما مي توان محبوب ديگران شد

To learn that it is not good to compare themselves to others
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند

To learn
that a rich person is not one who has the most
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد

but is one who needs the least

بلکه کسي است که نياز کمتري دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم

and it takes many years to
heal them
ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد

To learn to forgive by practicing for giveness
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند

T o learn that there are persons who love them dearly
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند

But simly do not know how to express or show their feelings
اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند

To learn that two people can look at the same thing
ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند

and see it differently
اما آن را متفاوت ببينند

To learn that it is not always enough that they be forgiven by others
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند

The must
forgive themselves
بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند

And to learn that
I am here
و ياد بگيرند که من اينجا هستم

ALWAYS
هميشه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 15:29  توسط محمد ( مدیریت )  | 

سرنوشت تصميم ميگيرد كه تو در زندگي با چه كسي ملاقات كني اما تنها قلب

 

 توست كه مي تواند تصميم بگيرد چه كسي در زندگي تو باقي ميماند

 

 

يه نکته جدی : ترجيح مي دم روي موتورسيكلتم باشم و به خدا فكر كنم تا اينكه تو

 

كليسا باشم و به موتورسيكلتم فكر كنم - مارلون براندو

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 4:35  توسط محمد ( مدیریت )  | 

             نگو بار گران بوديمو رفتيم. نگو نامهربون بوديمو رفتيم.

 

                       آخه اينها دليل محکمي نيست.

 

                          بگو با ديگران بوديم و رفتيم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 4:34  توسط محمد ( مدیریت )  | 

هرگز براي عاشق شدن به دنبال باران و بهار و بابونه نباش گاهي

 

 در انتهاي خارهاي يك كاكتوس به غنچه اي ميرسي كه ماه را

 

 بر لبانت مي نشاند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 4:33  توسط محمد ( مدیریت )  | 

:::خواستگاري از گذشته تا به امروز:::


يك هفته پس از خلقت آدم:


چون حوا بدون پدر و مادر بود آدم اصلا مشكلي نداشت و چاي داغ را روي

خودش نريخت.


پانصد سال پس از خلقت آدم:


با يه دونه دامن از اون چيني خال پلنگي ها ميري توي غار طرف.بلند داد

مي زني:هاكومبازانومبا(يعني من موقع زنمه)
بعد ميري توي غار پدر و مادر دختره. با دامن چين چيني جلوت نشسته اند و

مي گن:از خودت غار داري؟دايناسور آخرين مدل داري؟

بلدي كروكديل شكار كني؟

خدمت جنگ عليه قبيله ادم خوارها رو انجام دادي؟

بعد عروس خانم كه اون هم از اين دامناي چين چيني پوشيده با ظرفي كه از

جمجمه سر بچه دايناسور ساخته شده برات چاي مياره و تو مي ريزي روي خودت.


دو هزار و پانصد سال بعد از اختراع آدم:


انسان تازه كشاورزي را آموخته.وقتي داري توي مزرعه به عنوان شخم زدن زمين

عمل مي كني با ديدن يه دختر متوجه ميشي كه بايد ازدواج كني.براي همين با مقدار

زيادي گندم به مزرعه پدر دختره ميري .

اونجا از تو مي پرسند:جز خوت كه اومدي خواستگاري چند تا خر ديگه داري؟

چند متر زمين داري؟چند تا خوشه گندم برداشت مي كني؟

آيا خدمت در لشگر پادشاه رو به انجام رسانده اي؟

بعد عروس خانم با كوزه چاي وارد ميشه و شما هم واسه اينكه نشون بدي خيلي هول

شديد تمام كوزه رو روي سرتون خالي مي كنيد.


ده سال قبل:


شما پس از اتمام خدمت مقدس سربازي به اين نتيجه مي رسيد كه بايد ازدواج

كنيد و از مادرتان مي خواهيد كه دختري را برايتان انتخاب كند.

در اينجا اصلا نيازي نيست كه شما دختر را بشناسيد چون پس از ازدواج به

اندازه كافي فرصت براي شناخت وجود دارد.

در ضمن سنت چاي ريزون كماكان پا بر جاست.


هم اكنون:
به دليل پيشرفت تكنولوژي در حال حاضر شما به آخرين نسخه ياهو مسنجر

احتياج داريد.

البته از"ام اس ان" يا "آي سي كيو"هم مي توانيد استفاده كنيد ولي انها آيكنهاي

لازم براي خواستگاري را دارا نمي باشند .

پس از نصب ياهو مسنجر به يك روم شلوغ رفته هر اسمي كه به نظرتان زيباست

"اد" مي كنيد و با استفاده از آيكنهاي مربوطه خواستگاري را انجام مي دهيد .

البته ياهو قول داده كه نسخه جديد داراي امكانات ازدواج و زندگي مشترك نيز باشد ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 4:32  توسط محمد ( مدیریت )  | 

 گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن

زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر

ماندگار است که فراموشش نميکنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 4:22  توسط محمد ( مدیریت )  | 

یادته اون روز تو کوچه بهم گفتی اقا ببخشید قصد مزاحمت ندارم؟ نه یادت نیست ! یادته شمارتو بهم دادی وگفتی تا خوده صبح منتظر تماستون می مونم؟ نه یادت نیست! یادته وقتی زنگ زدم اونقده دست پاچه شده بودی که مرتب مثل دیونه ها می خندیدی ؟ نه یادت نیست ! یادته واسه تولدت کفش star که خیلی دوست  داشتی خریدم تو هم کلی ذوق کردی یادته هرروز زنگ می زدی وهر دفعه 1 ساعت حرف می زدی ؟ نه میدونم یادت نیست  اخه این رسم دنیاست که بری و یادت نیاد که یه روزی یک نفر تمام دنیاش تو بودی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 4:21  توسط محمد ( مدیریت )  | 

خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق

 

 

همدم وهمراز هميشگي ام!كاش بهار را به دلم راه مي دادي

 

ودريچه قلبم را به روي شكوفه اهي بهاري مي گشودي ومانع

 

 تركيدن بغضم مي شدي كاش غم را از نگاهم مي خواندي و

 

از تبسم تلخ لبهايم راز دروني ام را بر ملا مي ساختي.اي كاش

 

 همچون گذشته شانه هايت مرهم هق هق گريه هاي بي پايانم بود

 

 وسينه پاكت صندوقچه رازهاي درونم اي كاش چادر شب دوباره بر

 

 شهر گسترده مي شد و خواب همه چشم ها را بر مي گذاشت تا

 

 هيچ كس شاهد گريه هاي من بر شانه هاي تو نباشد

 

 

 

 

 

 

 

شروع می کنم به از تو نوشتن کاغذ مست می گردد قلم به رقص

 

در می آید.نمی دانم چرا هر وقت می خواهم از تو چیزی بر روی

 

کاغذ بیاورم و از تو بنویسم وجودم،قلمم،کاغذم همه وهمه به وجد

 

 می آییم.عزیزم!تمام دیشب در خیالت گریستم هنوز پاییز چشمانت

 

 را روی شاخه های سرد انتظار جستجو می کنم نمی دانی چقدر

 

 محتاج توام.هنوز کاغذهایم به شوق نگاهت رنگ کاهی را پس می زند

 

 وتمام شب وتمام ثانیه ها،یکی یکی می گذرند وبه اشک هایم به دریاها

 

روان می شوند کاش برگردی زود،کوچه بی تو دل تنگی دارد کاش

 

برگردی زود و می دیدی که چه حالی دارد ببینی که هنوز حلقه زرد

 

 خورشید داغ تنهایی من را دارد کاش زود برمی گشتی تا قاب عکس

 

 روی دیوار تهی از چهره تو نباشد وتمام صفحات دفترم از حرف ونگاه 

 

واسم تو پر شود کاش زود بر می گشتی.تو اگر برگردی من تمام شاخه های

 

گل یاس  را با تمام احساس تقدیمت می کنم.

 

 

  

اگر هنوز شب های بارونی یادت مونده باشه برات قصه می گم،

 

نمی دونم شب های بی ستاره رو به یاد داری یا نه؟اما می خوام

 

 برات لالایی بگم.می خوام اینقدر بگم،بنویسم،بخوونم تا بالاخره

 

بگی دوستم داری،فاصله بین ما رنگین کمانی است هفت رنگ.

 

تو شب ها زود می خوابی بدون لالایی،من شب ها دیر می خوابم

 

 با اشک های مهتابی،تو روزها می گی ومی خندی...من روزها

 

 می گریم ومی نویسم.یادته یادته چقدر برات نوشتم توفقط مال منی

 

،یادته بهت گفته بودم:وجودم برای تو؟

 

یادته چقدر برات نامه...

 

 نوشتم؟نگو نگو که یادت نمی یاد.تو خودت بودی که می گفتی،شبهای

 

بی انتهای عشق رانباید فراموش کنی نباید بری ومن را برای همیشه

 

 فراموش کنی؟قصه بگم یا نگم؟برام نمی خوونی!بگم یا نگم دوستت دارم

 

برام نمی مونی،بگم دلم برای تو،فدای تو،دوستم نداری،اما این بار نوشتم

 

 که بگم چشمهایم برای تو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 2:30  توسط محمد ( مدیریت )  | 

شعری بسیارررررر زیبا و جالب از شهریاررر !!

این شعر رو حتما تا آخر بخونین

من که  خیلی خو شم اومده



وان دو عاشق به لب چشمه ی آب

سایه ای جسته پناه از مهتاب

فارغ از خلق در آن  خلوت زار

مست و مدهوش به راز اند و نیاز

چون گل و قند خود آمیز به هم

چون دو بدمست گلاویز به هم

دست عاشق به دو لیموی ممه

دست معشوق به قلاب قمه

عشق مسکین نگر و حسن دلیر

که غزالی است هم آبشخور شیر

شوکت حسن یکی شوخ گوزن

گشته با  صولت شیری هموزن

این نگاریست ظریف و زیبا

وان جوانی ست رشید و رعنا

او دهد شرح فداکاری ها

وین دهد قول وفاداری ها

او دهد شرح که چون گشت پلنگ

وین کشد دست بر آن  بازو و بر

می ستاید دل شیر شوهر

این به مردی کند او را تصدیق

وان به عفت کند این را تشویق

این غزالی ست نگارین خط و خال

وان پلنگی ست سمندین کوپال

نازش این به کمندی گیسو

تکیه او به ستون بازو

او طرفدار عرو سا ست عجوووول

وین سر انداخته در پیش خجوول

او در آورد حلقه ی زر

خود  در آویخت به گوش دلبرر

وین یکی شال ظریف کرکی

پر گل و بوته به ذوق ترکی

رشته و بافته به دست هنر

بست  با دست خود او را به کمر

گفت در گوش من آهسته سروش

کان کمر بسته شد آن حلقه به دوش

ناگه از خانه ی همسایه کسی

ملتفت شد به صدایی .نفسی

بانگ برداشت که آی دزد آی دزد

مستحق خفقان بود به مزد

زان صدا قلقله ای پیچید به ده

همه بیدار شدند از که مه

دختر از شوی چو می شد جدااا

بو سه ای داد و سپردش به خداا

آن یکی جست به دیوار و پرید

وین به سر پنجه به سوی خانه خزید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 14:57  توسط محمد ( مدیریت )  | 

اولین آپ ... به دست رضا

سراب

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!

نيست در آن نه گياه و نه درخت.

غير آواي غرابان، ديگر

بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

 

در پس پرده اي از گرد و غبار

نقطه اي لرزد از دور سياه:

چشم اگر پيش رود، مي بيند

آدمي هست كه مي پويد راه.

 

تنش از خستگي افتاده ز كار.

بر سرو رويش بنشسته غبار.

شده از تشنگي اش خشك گلو.

پاي عريانش مجروح ز خار.

 

هر قدم پيش رود، پاي افق

چشم او بيند دريايي آب.

اندكي راه چو مي پيمايد

مي كند فكر كه مي بيند خواب.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 14:39  توسط محمد ( مدیریت )  | 

اولین آپ ....محمد....

 

 

کاش ای تنها امید زندگی

 

می توانستم فراموشت کنم

 

یا شبی در آتش سوزان عشق

 

در نهیب سینه خاموشت کنم

 

کاش آن شب در گلستان جوانی

 

ای گل وحشی نمی چیدم تو را

 

در خزان آرزو هرگز نمی دیدم تو را

 

کاش احساس نیاز دیدنت

 

از وجودم چون وجودت دور بود

 

در دلم آتش نمی زد آن نگاه

 

کاش آن شب هر دو چشمم کور بود

 

تا نسوزم در خزان آرزو

 

کاش آن شب من نمی دیدم تو را ...

 

 

 

 

 

مي خوام از دوست داشتن بگم

 

از دوست داشتن تو و خودم بگم

 

دوست داشتن براي من يه واژه بود

 

مثل موج تو دريا سرگردون بود

 

به وقت تنهايي سراغش ميرفتم

 

وقت خوشي فراموشش مي كردم

 

تو روزاي ابري

 

پشت پنجره واسي آدم برفي بيچاره

 

 دل مي سوزندم

 

چون خودمو مثل اون تو حصار مي ديدم

 

وقت بهار

 

دنبالت مي گشتم

 

دنبال اداي دوست داشتن گلها

 

زير بارون مي رقصيدم

 

اما هيچي ازش نمي فهميدم

 

اما با اومدن تو

همه چيز عوض شد

 

رنگ گلها

 

خواب زندگي

 

رنگ ديگي شد

 

دفتر مشقم هر شب با اسم تو پر شد

 

رنگ نقاشيام رنگ چشماي تو شد

 

شبا تو خواب روياي من

 

نوازش دستهاي گرم تو شد

 

تو خواب و بيداري

 

تو زندگي و رويا

 

فقط يه آرزوي كوچيك دارم

 

يه آرزوي كوچيك و محال دارم               

 

 

 

 

 

 

 

 

هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری

 

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

 

چرا که تو را دوست دارم 

 

دیوانه وار عاشقت شدم 

 

چرا که مهربانی را در وجودت دیدم

 

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی

 

و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم

 

نه تو از عشق من دست میکشی 

 

و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود

 

سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره ای کنی

 

فرسنگها راه خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است

 

و قلبم در آرزوی تو می سوزد

 

آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی

 

خورشید وجودت پنهان می گردد

 

و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند

 

و به دنیای غریبی می برند

 

 

همیشه در قلبم حضور داری

 

و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است

 

تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام

 

محبوبم همیشه به انتظار

 

بازگشتت خواهم ماند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 15:41  توسط محمد ( مدیریت )  | 

عاشق کور

 


                  عاشق کور


افسوس اين همه وقت


در حسرت ديدار کسي


که از باران بيزار بود


و پرنده ها رو دوست نداشت


عاشق کور


دل به چيزهايي ميبندد که نمي بيند


(منصور شفاعت
)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 5:38  توسط محمد ( مدیریت )  | 

با درود

امروز براتون شعر هایی از یک نفر را خواهم گذاشت

 که میدانم هیچ کدام او را نمشناسید

 (نویسنده ی این اشعار منصور شفاعت است)

                زندگی

قرنهاست در انتظاریم وارژه هايي بيابيم

مفهومي از زندگی

ز=زاده شدن از اب های برهنگی بر دالان تاریک شبی عریان

ن=نگاه کردن از سوراخ های صورت بر واقعیات

د=دویدن از اغاز تا پایان بر دایره ی سرگردان

گ=گریستن از زادن تا مردن بر انسانیتی منسوخ شدخ

ی=یادنامه ی زندگی از بودن تا نبودن بر هیچ بر پوچ

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:25  توسط محمد ( مدیریت )  | 

خود کشی

be yaad dary roozi ke geryaan to ro dar aghoosh keshide boodam
to mikhandidi o eh saase garmaa mikardy dar aan shabe barfy mikhandidi
o mano shaad mikardi vali yek dafe be khodet aamadyo didy ke digar
man sarde sard shodam az man soal porsidy javaabi nashnidy bekhod
aamadyo mano negah kardy didi ke khoonam rooye zamin hameja ro gerefte
va khoony ke mazhare eshgh bood alaan sharbate sagan shode are to
be man gofty doostet daaram vali digar kar az kar gozashte bood
khili dir shode bood hamishe veghty be aan chiz haaee ke aarezoo darim
miresim ke kar az kar gozashte man nemidaanam to chekar mikony vali
ino midaanam hich vaght aashegh nemishi eshgh nabaayad be daste to aaloode
shavad to nemidaani gham jodaaeey to..........to....to.......to
....
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 1:14  توسط محمد ( مدیریت )  | 

اولین آپ من...:: نگار::....

سخن از عشق نباید گفت،
«دوستت دارم» یک جمله بی معناست!
عشق چیزی نیست که بخواهم آنرا
مثل یک بسته اهدایی در جشن تولد،
به تو تقدیم کنم
اگر عاشق باشم
چشمهایم به تو می گویند
دستهایم به تو می گویند
اگر عاشق باشم
می توانی، حتی
از نفسهایم احساس کنی
عشق محتاج به ظاهر سازی
عشق محتاج به زیبایی نیست
سخن از عشق نباید گفت
سخن از عشق نباید زد ....!

نقش كردم رخ زيباي تو بر خانه دل........

                                          خانه ويران شدوآن نقش به ديوار بماند

 

ای کاش می فهمیدی که در

دل خسته ی آسمان چه می گذرد که 

بعضی وقتها به این شدت می بارد...

...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 10:53  توسط محمد ( مدیریت )  | 

Age Kasio Doost Dashte Bashi , Nemitooni Too Cheshash Zol Bezani Nemitooni Doorisho Tahamol Koni Nemitooni Behesh Begi Cheghadr Mikhaysh Nemitooni Behesh Begi Cheghadr Behesh Niyaz Dari Vase Hamine Ashegha Divoone Mishan...

 

Eshgh faramoosh kardan nist balke bakhshidan ast , eshgh goosh dadan nist balke dark kardan ast , eshgh didan nist balke ehsas kardan ast , eshgh ja zadan va kenar keshidan nist balke sabr dashtan va edame dadan ast.....

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 5:46  توسط محمد ( مدیریت )  | 

اولین اپ به دست سوشیانت............

 

زندگی،

همیشه تازه است

و ذهن همیشه کهنه

زندگی هیچ گاه کهنه نیست

و ذهن هیچ گاه تازه نیست

این دو هرگز به هم نمی رسند

ذهن عقب گرد می کند و زندگی به پیش می رود

از این رو کسی که می کوشد زندگی خود را با تکیه بر ذهن بگذراند،

کاری بس احمقانه انجام می دهد...

زندگی را تنها می توان در حالت بی ذهنی شناخت

این همان مراقبه است:

کنار گذاشتن ذهن،بدون فکر بودن،

بودن در سکوت...

حتی یک کلمه نیز در ذهن جاری نیست

هیچ رفت و آمدی نیست

همه چیز خالی،

ساکت و آرام است...

آن گاه ناگهان به زندگی ملحق می شوی

تازگی و طراوت فراوان آن را باز می شناسی

طراوت رهایی بخش آن را...

آن همان خداست...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 16:12  توسط محمد ( مدیریت )  |